تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۲۵
کد خبر : 4558

روایت زینب مقدسی از بیش از نیم قرن زندگی، فداکاری و تلاش زنان محله بهبهانی برای زنده نگه داشتن مسجد غریب

زنان، تاریخ مسجد غریب را زنده نگه داشتند

زنان، تاریخ مسجد غریب را زنده نگه داشتند
گاهی وقت ها آدمی برای دیدن گذشته به جایی می‌رود تا خودش را پیدا کند. گذشته می تواند در یک کوچه قدیمی، پشت یک در چوبی یا در صدای روضه‌ای که از خانه‌ای بیرون می‌آید زنده باشد.کودکی اما همیشه در حافظه آدم ها زندگی می‌کند، با صدای قدم‌ها در کوچه، گرمای آفتاب روی دیوارهای بلند عمارت های قدیمی و آدم‌هایی که سال‌ها است دیگر نیستند. هرچه از آن روزها دورتر می‌شویم، بیشتر می‌فهمیم که زمان بخشی از خودمان را با خود برده است.

 

سهیلا شعبانی/ بانگ بوشهر، محله بهبهانی برای من یکی از همان جاهایی است که هنوز بخشی از کودکی‌ام در آن نفس می‌کشد. سال‌ها پیش، کوچه‌هایش پر بود از صدای هببببو کشیدن پسرها، رفت‌وآمد همسایه‌ها، بوی ماهی سرخ شده و دریا و خانه‌هایی که هرکدام برای خودشان قصه‌ای داشت.امروزه بسیاری از آن خانه‌های بزرگ دیگر نیستند. توسعه شهر، خیابان‌ها را عریض‌تر کرد و خانه‌ها و کوچه‌های قدیمی را با خود برد؛ اما، بعضی خاطره ها، برخلاف خانه‌ها، به این آسانی از ذهن آدمی پاک نمی شوند؛ مثل خاطرات مسجد غریب در محله بهبهانی.

 

بیش از سه سال از مرگ مادرم می گذشت. با وجودی که ۱۰ سال پیش از او پدر را از دست داده بودم؛ اما تا وقتی مادرم زنده بود، جای خالی پدر آن‌قدر سنگین حس نکرده بودم، بعد از رفتن مادر تازه متوجه شدم که به معنای واقعی یتیم شده ام. شاید همین دلتنگی مرا، بعد از ۴۰ سال، دوباره به محله کودکی‌ام کشاند.

 

در یکی از روزهای آخر ماه صفر بود همانطور که در کوچه های باریک محله بهبهانی قدم می زدم به مسجد غریب رسیدم. پشت در نیمه باز چوبی رنگ و رو رفته اش ایستادم. مردد بودم که به داخل مسجد بروم یا نه، جایی که ایستاده بودم فاصله‌ام با مسجد فقط چند قدم بود، اما فاصله‌ام با روزهایی که در آنجا گذشته بود، چند دهه می شد.

بلاخره خودم را راضی کردم و با قدم هایی آرام از پله ها بالا رفتم و پا به حیاط مسجد گذاشتم، به آرامی در ورودی شبستان را باز کردم.همین که وارد شدم، انگار چیزی درونم جابه‌جا شد. احساس کردم که مسجد برایم غریبه نیست. خودم را دختربچه‌ای نه‌ساله دیدم که برای یاد گرفتن قرآن به مسجد می‌آمد، گاهی هم کتابی به امانت می‌گیرد و با دنیایی از خیال به خانه برمی‌گردد در میان مجلس عزاداری سیدالشهدا(ع)، چهره‌ای آشنا توجه ام را جلب کرد. گرمای نگاهش، تا عمق تنم نفوذ کرد، گویی محبتش با دیگران فرق داشت، چیزی شبیه محبت مادری؛ همان محبتی که سال‌ها از آن بی نصیب شده بودم. آن زن حاج عزیزه مقدسی بود، که کنار خواهرش زینب روی مبل های کنار در ورودی شبستان مسجد نشسته بودند.

 

حالا که از آن روز بیش از ۲ سال گذشته است و دوباره به آخر ماه صفر رسیده ام، اولین سالی است که حاج عزیزه دیگر در بین ما نیست، پس تصمیم گرفتم برای شنیدن قصه مسجد و فداکاری های او و دیگر زنان محل، پای حرف های کسی بنشینم که سال‌ها در کنارش زندگی کرده است؛ خواهر باوفایش زینب مقدسی.

زینب بی مقدمه برایم از گذشته ها می گوید؛ از خانه‌ای که در ۱۰ روز اول محرم روضه برگزار می شد و مراسمی که بخشی از زندگی خانواده شده بود: « حاج عزیزه همیشه در ۱۰ روز اول محرم در خانه خود مراسم روضه و شب صبحدم برگزار می کرد. اربعین‌ها هم در دیگ‌های بزرگ مسی با هیزم در خانه همسایه دال عدس و برنج می پختیم. بعد از آماده شدن، برنج ها را در بشقاب‌های روی می‌کشیدیم و روی آن دال عدس می ریختیم، سپس آن ها را در سینی‌های بزرگ می‌گذاشتیم و میان عزاداران حسینی پخش می کردیم. در مراسم های صبحدم هم آن‌قدر خانه شلوغ می‌شد که گاهی در کوچه فرش پهن می‌کردیم.»

زینب از روزهایی می‌گفت که تنها جایی که مراسم شب زنده داری صبحدم در محله بهبهانی داشت، خانه آقای چراغچی بود.« شب هفتم محرم، حاج عزیزه و هاجر با یک کیسه آرد و یک کیسه شکر حلوای آردی درست می‌کرد. حلوا را برای پای منبر می‌گذاشتیم. آن‌قدر حلوا زیاد بود که به جاهای دیگر هم می‌رفت؛ حتی تا کشورهای حوزه خلیج فارس. پشت هر مراسم، زن‌های محل ساعت‌ها پیش از آمدن مردم مشغول آماده کردن خانه بودند. »

 

زینب آه بلندی کشیده و ادامه می دهد: «قبل از روضه، چندین نفر مشغول آماده کردن قلیان‌ها می‌شدند و تنباکوهای شسته شده را روی سر قلیان ها می گذاشتند. وقتی سفره‌های نذری حضرت رقیه را پهن می‌کردیم. خانه خیلی شلوغ می‌شد و مردم از داخل خانه تا حیاط می‌نشستند.»

زینب با بغضی فرو خورده می گوید:

« یادش بخیر، نوبت به مراسم روز هشتم محرم که می‌رسید، مراسم روضه خانه خواهرم تعطیل می‌شد، همه محل به خانه حاج‌اسماعیل مقدم می رفتیم و آن جا حجله عروس قاسم و مراسم سینه‌زنی زنانه داشتند.»

 

وقتی حرف های زینب به شب‌های عاشورا رسید، گفت:

«شب‌های عاشورا در مسجد غریب، دیگ‌های بزرگ مسی را وسط حیاط می‌گذاشتیم. حاج نمکی فرح بخش می‌آمد و با کمک زن‌های محل آش می‌پخت. کل‌خاتون، نوحه خوانی می کرد و کل ماما ذکر می گفت؛ اما بعد از این که کل ماما از دنیا رفت، شهناز پاپری که زن جوانی بود روضه خوانی و میش‌سکینه نوحه خوانی مسجد غریب را برگزار می‌کردند.»

 

با کمی دقت متوجه می شویم که خاطرات زینب مقدسی فقط تصویر چند مراسم قدیمی نیست، این خاطرات بخشی از زندگی اجتماعی زنان محله بهبهانی است زن‌هایی که خانه و مسجد برایشان دو فضای جدا نبود. زنانی که در خانه روضه می‌گرفتند، در مسجد آش می‌پختند، برای رزمنده‌ها نان می‌پختند و وقتی مسجد نیاز به تعمیر داشت، خودشان دست به کار می‌شدند.

 

زینب در این خصوص می گوید:

«تا دهه چهل، مسجد غریب حال و روز خوبی نداشت. بیشتر سال ساکت بود و فقط ده شب اول محرم، مرحوم ننه حسن گلکار آنجا را آماده می‌کرد. حصیری از برگ های درخت خرما گوشه ای پهن می‌کردند، منقل می‌گذاشتند، تشت آب و چند استکان و نعلبکی می‌آوردند و چای آتشی درست می‌کردند.

وقتی ننه حسن دیگر توان گذشته را ندارد، از حاج عزیزه خواست مسئولیت مسجد را بر عهده بگیرد. حاج عزیزه هم قبول کرد. چون خودش سال‌ها در خانه روضه داشت و با این کار آشنا بود؛ اما مسجد آن روزها خیلی خراب بود. تیرهای چوبی سقف را موریانه خورده بود، کف مسجد پر از چاله بود، وقتی باران می‌آمد، آب و گل وارد شبستان می‌شد. حاج عزیزه خودش به تنهایی سطل به دست می‌گرفت و گل و لای را بیرون می‌برد. مسجد را تمیز و دوباره آماده می‌کرد، کمی بعد میش‌سکینه هم در کنار او قرار گرفت؛ اما عزیزه تنها به تمیز کردن و نگهداری مسجد بسنده نمی کرد.هر روز راهی اداره میراث فرهنگی، استانداری و فرمانداری می‌شد. می‌رفت و می‌گفت این مسجد را نجات بدید تا.بالاخره میراث فرهنگی قبول کرد سقف را مرمت کند. تیرها و بلیوهای قدیمی را برداشتند، چوب‌های چندل گذاشتند، توری کشیدند و سقف را قیرگونی کردند.»

 

« بعد از آن، مردم محل هرکدام سهمی در آبادانی مسجد داشتند. یکی کف مسجد را موزاییک کرد، یکی دیوارها را سفید کرد. یکی از فامیل که آبادان زندگی می‌کرد، طاقچه‌ها را موزاییک‌کاری کرد. حیاط را مرتب کردند و سرویس بهداشتی را به داخل حیاط آوردند، وقتی نوبت به فرش رسید خودش شخصا به دفتر و دکان تاجران محل سر می‌زد تا برای مسجد فرش تهیه کنند،»

 

و به گفته زینب این گونه با همکاری اهالی محل مسجد، آرام‌آرام جان گرفت؛ اما زندگی در محله در حال تغییر بود با اجرا شدن طرح‌ توسعه شهری، خانه‌های قدیمی یکی پس از دیگری از میان رفتند. بسیاری از خانواده‌های اصیل کوچ کردند و کوچه‌هایی که روزگاری پر از رفت‌وآمد بود، در سکوت فرو رفت.

 

زینب می گوید:

«خیلی از خانه‌ها و عمارت‌های قدیمی محله‌های بهبهانی، شنبدی، دهدشتی و جبری از بین رفتند. محله خلوت شد؛اما حاج عزیزه مسجد را رها نکرد؛ حتی در سال‌های جنگ تحمیلی عراق بر ایران هم حاج عزیزه پای کار بود، با زن‌های محل در مسجد غریب جمع می‌شدند، نان می‌پختند و برای رزمنده‌ها می‌فرستادند.»

 

زینب نفسی تازه می کند و می گوید:

« افسوس که یک مدت کلید مسجد را از حاج عزیزه گرفتند. بعضی‌ها می‌گفتند اداره مسجد نباید دست یک زن باشد؛ اما چیزی نگذشت که دوباره کلید را به خودش برگرداندند.»

 

روشن است که دلیل برگرداندن کلید چه بوده؛ مردم دیده بودند که چه کسی سال‌ها برای مسجد زحمت کشیده است.حاج عزیزه مقدسی برای مسجد فقط خادم نبود؛ بیش از ۵۰ سال از زندگی‌اش را در آنجا گذاشته بود.

زینب اشک چشمانش را پاک می کند و ادامه می دهد:

« عزیزه در ماه های رجب و شعبان، رمضان، محرم و صفر، همیشه حواسش به همه چیز بود. می‌گفت: مبادا چیزی کم بیاد که شرمنده مهمان‌های امام حسین(ع) بشیم.» اگر چیزی اضافه آمد، بدهید به خیریه یا خانواده های نیازمند.

همین یک جمله شاید خلاصه زندگی حاج عزیزه باشد.او نمی‌خواست مسجد فقط سرپا بماند؛ می‌خواست حرمتش حفظ شود، امروزه این بنا تنها یک ساختمان تاریخی نیست.

مسجد غریب، تنها مسجد کاملاً زنانه بوشهر از دوره قاجار است که در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۸۱ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده و همین ویژگی، آن را از بسیاری از بناهای تاریخی شهر متمایز می‌کند. مسجدی که تاریخش را باید در زندگی زنانی جست‌وجو کرد که نسل به نسل، مجلس روضه را برپا کردند، گل و لای را از شبستان بیرون بردند ، مرمت کردند، نان پختند، سفره های نذری پهن کردند و نگذاشتند چراغ مسجد خاموش شود.

 

حاج عزیزه مقدسی یکی از مهم‌ترین همین زنان بود.بیش از پنجاه سال کنار مسجد ماند، در روزهای رونق و خلوت، در گرمای طاقت فرسای جنوب و باران، تا این که در سال ۱۴۰۴، عفونت ریه توان جسمانیش را گرفت و از دنیا رفت؛ اما رفتن او، پایان حضورش نبود، بعضی آدم‌ها بعد از رفتن بیشتر دیده می‌شوند؛ چون جای خالی‌شان در جایی می‌ماند که سال‌ها برایش زحمت کشیده‌اند.

 

اکنون اگر وارد مسجد غریب شوید، شاید حاج عزیزه را نبینید؛ اما رد کارهایش هنوز در آنجا است.در دیوارهای سفیدش،در سقفی که دیگر از باران نمی‌ترسد، در فرشی که برایش به دنبال خیر و دفتر تجار رفت، در دیگ‌های بزرگی که سال‌ها در حیاطش بار گذاشته شدند، در سفره های نذری که از طرف زنان محل پهن شد، در روضه‌هایی که ادامه دارند، مهم تر از همه در چهره با محبت خواهر و دخترانش که هنوز چراغ این مسجد را روشن نگه داشته‌اند و شهناز پاپری و زهرا عوض زاده که نقش بسزایی در رونق بخشیدن به مسجد دارند. شهناز پاپری با صدای گرم و چهره صمیمی اش بیش از چهار دهه است که مجلس روضه مسجد غریب را برپا می‌کند.پس، راز ماندگاری مسجد غریب همین است؛ این که هر نسلی، چراغ را از دست نسل پیش گرفته و نگذاشته خاموش شود.

 

من آن روز، وقتی از مسجد بیرون آمدم، دیگر فقط یک مسجد قدیمی را پشت سرم نمی‌گذاشتم.، انگار از میان بخشی از کودکی‌ام بیرون می‌آمدم. درک کردم بعضی بناها را تاریخ حفظ نمی‌کند، آدم‌ها حفظشان می‌کنند.آدم‌هایی مثل حاج عزیزه. و زنانی که سال‌ها با دست‌های خودشان بخشی از حافظه یک محله را نگه داشته‌اند. مسلما، چراغی که حاج عزیزه روشن نگه داشت تا وقتی که صدای روضه در مسجد غریب شنیده می شود هم چنان روشن خواهد ماند.

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 1 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.