غم فاطو

✍️سیروس شیبو؛ او روز دل فاطو خَش بید ، ری لبش خنده نشسه بید ، با خودش میگفت: لباس های خونه اقا رو که شسم و دادمشون،با پیلی که میدنم ، میتونم خوراک خوشمزه ای سی بچه هام بخرم.

غُلو شوهر فاطو سی یه لقمه نون بخور نمیر از صبح تا پسین فَلِیی ( بنایی ) میکرد ، اما اگه یک روز کار گیرش نمی اومد او روز، روز سختی سی اونها بید و به همین خاطر فاطو هم رخت شوری میکرد .
او روز فاطو تشت بزرگی از لباسهای خونه آقا ری سرش بید و رفت طرف دریا که لباس ها را توی دریا بشوره از سنگینی تشت لباسی گردن وکمرش درد گرفته بید؛ اما فاطو به روی خودش نمی آورد، و خنده میکرد ، فاطو کمه ( لبه ) اسکله گرفت و از پله ها پایین رفت و کنار گوشه ای شروع کرد به شستن لباسهای خونه آقا.
باد لیسه ای از ری او ( آب ) دریا صورتش نوازش میداد، شالو های سفید تو آسمون ری سر فاطو چرخ میزدند و قار قار میکردند، چند نفر از بچه ها زیر سنگهای شیلو گرفته، دود و ربیون جمع میکردند.
افتو نیم روزی سر فاطو را داغ کرده بید؛اما فاطو با مهارت همینطور لباس ها را پنج میزد و میشست وقتی لباس ها تمام شد و آنها را توی تشت گذاشت، یک دفعه او ( آب ) دریا غریاله کرد و چند تا از لباس ها او ( آب ) برد، فاطو فقط تونست تشت لباسی و چند تا از لباس ها رو از او دریا بگیره و بیاد خشکی.
فاطو با ناراحتی رفت خونه و لباس های باقی مانده را با او چاه شست و روی پشت بوم خونه شون هوا داد، فردا صبح لباس ها رو تا زد و رفت طرف خونه آقا، در خونه آقا باز بید، یا الله گفت و رفت داخل؛ ولی چیزی نگذشت که صدای زن آقا بلند شد و فاطو را بدون دستمزد انداختن بیرون و چندتا بد و بیراه هم بهش گفتند.
گونه های فاطو خیس اشک بید، حق حق گریه امونش رو بریده بید، با خودش حرف میزد و میگفت: مگر آقا نداره، ماشاالله این همه دارایی، سی چند تا لباس اینطور سی مو زدند و از خونه انداختنم تو کیچه؟
او شو فاطو کم کشنه سرش ری بالشت نهاد و تا صبح از بخت برگشته خود گریه کرد ، از اون روز به بعد هر وقت فاطو رو میدیدی غم زیادی تو صورتش پیدا بید .
.
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.


ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0